تبلیغات
برترین وب سایت در زمینه نمونه سوالات نظری.پیش دانشگاهی.کاردانی.کارشناسی.کارشناسی ارشد.
قالب پرشین بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

برترین وب سایت در زمینه نمونه سوالات نظری.پیش دانشگاهی.کاردانی.کارشناسی.کارشناسی ارشد.
هدف این سایت موفقیت شماست
ابر برچسب ها
3d graphic wallpaper eslimi قیمت گوشیهای نوکیا کارت تلفن هک manoochehr sakhaei موزش ویژوال بیسیکگام به گام ویژوال را بیاموزیدویژوال بیسیک اموزش آهنگ های قدیمی طرح نقاشی نمونه سوالت تستی رایانه کار درجه1 آهنگ قدیمی مامانی mikicun windows xp portable عکس گرافیک 4 gb s collection گالری کارت ویزیت vplug دانلود آموزش network قفل کردن کارت تلفن سایت فنی وحرفه ای استان تهران pctaz forum روزنامه‌ ورزشی kafshdoozak نقاط حساس بدن برنامه حسابداری هلو نرم افزار حسابداری گالری روزنامه ورزشئ i گالری عکس با کیفیت spice platinum نمونه سوالات فنی وحرفه ای زندگی نامه فردوسی اسکای نت نتایج آزمون سراسری 86 free greeting card عکس های مشت کد کانالهای کارتی نمونه سوالات فنی وحرفه ای استان تهران قیمت گوشی های نوکیا رشته ای فنی وحرفه ای اسکریپت php دانلود زبان برنامه نویسی c دانلود نمونه سوالات تستی رایانه کار درجه2 روزنامه ی ورزشی البرز نرم افزارحسابداری هلو zoya sabet فنی وحرفه ای استان تهران alborz varzeshi net فقط عکس ایرانی سایت توپ
پیوندهای روزانه
با سلام به همه بازدید کنندگان
همانطوری که دوستم مجید گفته بود اون شتره که در خونه همه میخوابه
سربازی در خانه من ومجید خوابیدhttp://www.yadeyaremehraban.com/WebSiteImages/Books_Images/m-6.jpg
ولی مال من چون کسری داشتم 5 ماه خدمت کردم واومدم

امیدوارم که بازم مثل همیشه با نظرات ویاریتون در پیشبرد این سایت که سایت خودتونه به ما کمک کنید

ولی من اول کاری میخوام شما رو  خوندن  خلاصه ای از خاطرات خدمتت که در ادامه مطلب نوشتم دعوت کنم
لطفا به  ادامه  مطلب بروید"اونجا نوشتم "نظرم بدید
ادامه مطلب

به نام خدا

همانطوری که در بالا گفتم میخوام خاطرات خدمتتم را براتون درج کنم

همانطور که میدونید هیچ  پسری دوست نداره که خدمت بره ما هم اینطوری بودیم دفترچه گرفته بودم برای شرکت در کنکور" رشته من فنی وحرفه ای کامپیوتر" نرم افزاره.  تلوزیون اعلام کرد که هرکی پدرش جبهه بوده خدمتش کم میشه ابوی ما پیگیری کرد دید بله به من 13 ماه کسری تعلق میگیره خلاصه ما هم دفترچه خدمت گرفتیم پر کردیم فرستادیم رفت حالا از شانس بد ما سریع ماه بعدش برگ سبز اومد که گفت باید مراجعه کنی در تاریخ18/5/89 به تهران پل چوبی .ما هم یک ضد حال بدی خوردیم که به این سرعت باید بریم روزها مثل برق وباد میومد ومیرفت وسپری میشود تا بالاخره روز موعود فرا رسید

ماکه شبش خوابمون نبرد که نبرد نه تنها من بلکه همه جوانهای ایرونی عادت دارند شب زنده دار باشن وصبح دیر بلند شن بله ساعت 6 شد تو برگه سبز من زده بود کد 81 با تحقیقات اندکی فهمیدم که افتادم نیروی هوایی تهران منطقه مهراباد رفتم به ادرس مربوطه اما نه تک با والدیه گرامی البته" ناگفته نبود که شب قبلش موهای نازینم رو ریخته بودم تو سطل اشغال سلمونی"برگه رو از من گرفتتند وگفتنند فردا باید به خود پادگان مهر اباد مراجعه کنید .

اومدیم خانه نپرس از حال بد ما دوستان مسخره کچل واز این بحثها.یه دوستم هم که اسمش مجیده وزیر خونم بقالی داره از همه بیشتر

فرداشد رفتیم به ادرس مربوطه که دیدم یا خدا چقد کچل اونجا مثل من هست ولی خوبیش این بود که همه بالباس شخصی "بد نبود"از ماشین پیدا شدم وگفتن که باید بریم تو پادگان وای وای جدا جدایی از خانواده بده ها.

رفتیم داخل دیدیم چند نفر با لباس ابی:نیروی هوایی"انگار که اسیر تحویل گرفتتند میخنند وتو دلشون میگفتن یک پدری ازتون در بیاریم

هی وای من حال ما بد جور بود نشوندنمون یه جا وشروع کردن به صحبت کردن وگشتن ساکهای ما واین قدقا واون قدقا .

خلاصه هی میبردنمون اینور وهی میبوددنمون اونور یه برگه میدادن پرکنیم "ناگفته نمونه که من قبل از اومدنم به پادگان جاتون خالی هندونه خورده بودم."

وقتی فرم داشتیم پر میکردیم یک دفعه احساس کردم که باید حتما برم دستشویی.به یک نفر گفتم که برم گفت که نه باید بشینه البته فوش موشم داد نزاشتنند بریم خلاصه 100فورم بود که داشتم پر میکذدم که یک دفعه حس کردم الان میترکم با التماس به ده نفر گذاشتن بریم..

خلاصش تقسیم کردنند به چند گروهان که کلی 700نفر بودیم 7تا گروه 100 نفری با 7 اسایشگاه.

بعد از اینهمه پر کردن فورم ظهر شده بود که گفتنند شما جیره ندارید وباید از جیب محترم غذا بخرید بیا اینم غذا دادانشون.هی وای من.غذا از جیب خریدم وخوردیم هی میبردن اینور یه ور لباس میدادان یه ور پوتین.بالاخره شب شود وقت خواب "نگو چه حال بد داشتم من وبقیه فکر کنید به دور ازخانه وکامپیوتر .شب زنده داری تعطیل .خواب تا صبح 11 تعطیل...

 

رفتیم اسایشگاه وجامون نشون دادان با ارشد مون .ارشد گفت بشمار 3 رو تخت مردی اقا تا این نگفته 2 ما به قول خودشون مردیم.

پوتین زیر تخت وکفش زیر تخت  جالبش اینجاس چون تو خدمت دست کج هست پول تو جیب مخفی بود .

تو خواب بودم که دیدم ای دل غافل یکی دادا میزنه برپا برپا بیز بیرون 3.2.1 بیرونیه مگر نه... خودتون میدونید نامردا ساعت 3 شبه چه بیداری "اخه ماه رمضان بود میخواستن سحری بدن بخوریم"بیدار شدم جو خونه هنوز تو وجودم بود"اخه تو خانه بمب بغلم میترکید من بیدار نمیشدم"که یارو دادا زد بیرون.

رفتیم بیرون یه صف خفن دیدم که منتظر رفتن به دسشویی"چه دسشویی بود کم و... رو دیواراشم یه چیزهای به شرح اشخوری گریه نکن زود میگذره.پنج شنبه ها مرخصی میدادن.سالاره اردبیل وغیره" بودن رفتیم صف "داداها هم بودش"بعد از دسشویی به خط شدیم برای سحری رفتیم تو تو 5 دقیقه باید غذا میخوردی.

چطور بخوریم بابا سربازی یا اسیری

بعد از غذا بخط شید امار .ای بابا این اولین روز تو خدمت بدیش این بود که بوفه تعطیل وروزه زوری بود.امار گرفتن ازمون اسیرمون کردن تو یه جایی که خودشون میگفت صبح گاه بردنمون شروع کردن به خط نشون کشیدن /ای اگرسیگار بکشید زندان .دعوا کنید زندان.بخندید زندان.بخوابیم.زندان. بس نامرد چیکارکنیم اینومن گفتم.

هی این اسیر میکشیدن اینور بازم فورم پرکردن نامردا چقد فورم.

فورم بالاخره تموم شد صدای اذان میومد قب از اذان 15 دقیقه وقت استراحت دادان من سریع حمله کردم به تلفن که دیدم ای وای من چقد شلوغه وچقد سرباز هست تازه بیشتر از دو دقیقه نمیشد حرف زد

رسید نوبت زنگ زدم به خونه مادرم گوشی رو برداشت ای وای من انگار 10ساله مادرم رو ندیم خدایی تا حالا باهاش اینطوری حرف نزده بودم پشت صحنه گریه هم کردیم حال واحوال پرسید یکار میکنی گفتم یعنی نمیدونی تو من پرسیدم چه خبر اینجاش باگریه وخلاصه نتونستم خوب حرف بزنم وقطع کردم رفتم نمازخانه البته باز بخط شدیم ورفتیم

ه محیطی کسی وکسی رو نمیشناخت همه دنبال یه دوست برای خودشون بودن که سرگرم شن .دنبال یه هم صحبت من همینطور بودم محیطی که من ندیده بودم با مدرسه فرق داشت .خیلی تا خودتون نبیینید نمیفهمید چطوری من تشریح کنم  700نفر غریبه.700نفر ناشناس.10تا ارشد نامرد .به صوص مال گروهان7 یعنی من

بردنمون نماز خانه دلمون نمیومد که بریم بیرون چون میدونستیم باز میفتیم دست این نامردا.ارشد ما اسمش حیدراوقلی بود

بعد از نماز خانه ما بردن تو صبح گاه لعنتیشروع کرن به صحبت کردن مسخره کردن مرحلمون وگفتتند که باید احترام بزاریم عوامل کادرو معرفی کردن و...

ارشدها خودشون رو معرفی کردن از همه نامردتره یه گامبوه بود به اسم حسین زاده .تو افتاب گرم تابستون نشونده بودن ماهم ازعرق بود که ازمون جاری میشد به دلیل ماه رمضون بهمون غذا نمیدادن .

استراحت دادن رفتم یه گوشه ونشستم وهی وهی وهی غصه خردم خی وای چه حال بدی تشنم بود رفتم اب بخورم دیدم بازم صف  خفن "باور منید تو اون هوا روزه گرفتن با اون شدت گرما واذیت سخته"بعد از اب خوردن یه نفرو رو دیدم تنها مثل من نشسته رفتم پیش که از تنهایی دربیاید بنده خدا بچه گرگان بود واسمش هم همراه عارف بود باز خوبی من این بود که ساکن تهران وپادگانم تهران بود .شروع کردیم به صحبت کردن .......من گفتم اون گفت ....ارشد که مثل سگ بدند داد زدند سریع به خط شید گروهانی .رفتیم با هم بخط شدیم با شروع کردن به مغزمون خورون نا بالاخره صدای اذان اومد "حالا چی میگفتن :گنده بازی.کلاهشون همچین خم کرده بودند که قیافشون اصلا معلوم نشه بدترین چیز خدمته اینه که یکی بهت زور بگه وبالا سرت باشه.هی خط ونشون میکشیدن اشخورها فهمیدید ما با حالت شل گفتیم بله یکی گفت هان یکی گفت بلهه.گفت ارشده چی همه فهمیدند بهد بلد گفت نه نفهمیدند"تکه کلام حیدر اوقلی"بشین .پاشو.نه یکی نه 10 نه 50 شد 51 یکی بعد دادا زد "حیدر اوقلی"همه فهمیدند همه با یه حالت که پاشون گرفته بودند گفتنند بعععععععععععله"دادا" حالا شود اینم اولین بشین پاشوی من

بعد گفت کل گروهان "هپ هاپ هپ "ضرب پا میزنید هماهنگ تا نماز خانه .

ما هم زدیم تا نماز خانه زدیم ورفتیم تا رسیدیم البته قبلش مارو بردن اسایشگاه دمپایی پوشیدم وضیعت ناقص.

چه بویی میومد وقتی بچه ها پوتینشون رو د میوردن.اوه اوه.

بعد از نماز خانه بهمون استراحت دادان تا افطاری.باز بخط شدیم برای افطاری

خلاصه تو خدمت همش بخط بود بخط.اولین افطاریمون رو خوذدیم شب شده بود بخص برای امار وخواب

خلاصه همش بط شدن امار گرفتن حالا بزاران نینجهامون رو معرفی کنم:"حیدر اوقلی.مهدی امینی.حسین زاده.حسن پور"عشق ارشدیت"ابراهیم پور"بچه باحالمون"

اینها ارشدهای اموزشی بودن وپاچه گیری بدی داشتن از همه بیشتر مناز حیدر اوقلی بدم میومد

موقع خواب شد بازم تا 2 نگفته خوابم برد ون ساعت 11 میخوابیدیم وساعت 3 باید بیدار میشودیم

روز دوم"روز دوم باز بود مثل روز اول بیدار شدن بادادا ولقد زدن به در اسایشگاهوتکان دادان تخت .1.2.3. گفتن وبازم صف طولانی وسحری خوردن وبازم امار وصبح گاه واذیت وازار

تا یک هفته فقط برامون خط میکشیدن واذیت میکردن عشق من فقط تلفن بغل نماز خونه بود بس

با خودم خلوت میکردم وهی فکر میکردم واز این بحثها .

چقد بد بود چقد بد بخدا تا نررید نمیفهمید

5شنبه شد نمیزاشتنند تا یک هفته خونه بریم زنگ زده بودم که بیان ملاقت .ملاقات از ساعت2 تا5 بود که بردمون جلوی در برای ملاقت چقد پدرومادر وخواهر برادر و...منتظر بودن که سربازشون "پسرشون رو ببینتتد"اسممون رو میپرسیدند جلوی در دادامیزدنند ببینن کسی اومده یا نه بعد میرفتیم بیرون

بیرون دادا زدن پدرم جواب داد رفتم بیرون دویدم مثل کودکی که انگار 10ساله باباش رو ندیده بغلش وبغل مادرم"خدایی همه گریه میکردند از بزرگ تا کوچیک"بعد  رسیدم به مادرم .دیدم یه ساکت که انگار من تومنطقه جنگ زده هستم برام قضا اورده یک سفره اناخت وشروع کرد به غذا جلوی من چقد خوب.

بستگان همه سربازها کنارشون بودند

دلم نمیومد ازشون جدا شم وبرم.با هم حرف زدیم خواهرهام هم بودن ولی من داداش نداشتم چون تک پسر هستم وخانواده تنها پسرشون رو به سربازی فرستاده بودند مابین بحث وگففتگو بودم که دادا زدن کل سربازا بیان تو وگرنه فرارشون میخوره ارشدها بالباس پلنگی که حال میکردن بالباس پلنگیشون اومدن بیرون همه ببرن داخل.

دلم خدایی نمیومد که برم ولی چه کنم که باید برم رفتم داخل."صحنه بدی بود خانواده اونور میرفت ومن اونور

ولی دو.ستان سربازی هم بد داره هم خوب شیطنتهای بسیار مثل اذیت کردن هم اسایشگاهیت.اذیت کردنهای بسیار بگو وبخند .اواز خوندن دیگه چه کنیم دلمون به اینجور چیزا خوش بود دور هم موقعه استراحت جمع میشیدم وحرف میزدیم اوالش سخته ولی بعدش عادت میکنیم.برید میفهمی انشالله قسمت شما هم میشه

هفته دوم 9 روزی میشود خونه نرفته بودیم وبه غیر از سرباز چیزی ندیده بودیم.باز برنامه همیشگی:صبح.دسشویی...."ولی تو بح گاه گفتتند که برای کمک به جاهای دیگه میفرستنمون"حمالی یا بیگاری"ون منطقه هوایی مهراباد "م.ه.م"معروف بیود به مردان حمال مهر اباد

بیگاری رفتن وبارخالی کردنها ومرغ پاک کردنهای ما هم شروع شد ولی خدایی از خدامون بود که بیگاری بریم دست این ارشدها نیوفتیم

هفته دوم ما اینطوری بود بیدار شدن وانتظار در صف دسشویی و سحری ولی بقیش تا خود افطار از اینور وانور میمودن بیگاری مارو میبردن .چند روزی بر این روال گذشت تا 5 شنبه شد و"مرخصی"همه بچه ها خوب .سر به زیر شده بودن 5 شنبه بود تا ساعت 2 الفمون کردن به نصفمون مرخصی دادانم تاشنبه بقیه شنبه تا 2شنبه رفتیم خونه چه حالی خدایا ماشین خدایا لباس شخصی خدایا لامپ خدایا اتوبوس خدایا زن وبچه و.... اخه چند وقت بود که بیرون نرفته بودم .رسیدم خانه چه تحویل خفنی

توخانه فقط غذا ومیوه توخانه چه حالی به یاد قدیمها.ولی بدش این بود که شنبه باید میرفتم

شنبه باپدرم رفتم پادگان با یک حال بد

هفته های ما اونجا با بیگاری وبیخوابی وپاس شب ودوری از خانه وخانواده میگذشت ولی از شانس خوب من تو هفته سوم من از دفتر فرماندهی پادگان به عموانم منشی راه پیلده کردم البته با"............" خودتون میدونید اونجا شد که عشق حال من شروع شد

خوابیدت تو دفتر تا 6صبح.نسکافه خوردن.بیگاری نرفتن.ارشدها رو حساب نکردن وبه قول سربازا برش

وای چه حالی

بگذریم گذشت وگذشت تا روز تقسم ما فرارسید بردن نماز خانه برای تقسیم

همه جا بود تهران.اصفهان.بندرعباس و...........

خلاصه یه خبر بد شنیدیم که هر کی کسری داره میندازنش جای بد ولی ما با همو.ن"........"افتادم تهران

چه بد از دوستان خداحافظی کردن.جدا شدن.چه روزهای بد وخوبی بود تو اموزشی هر کی یه جا افتاده بود

خلاصه موضوع:تو خدمت بدی هست خوبی هست.دزد هست.ادم خوب هست طرف پاک میره پاک میاد .طرف سیگاری میره سیگاری میاد.خاطرات خوب وبد.بی خوابی و....

البته بگم بهترین جایی ارتش نیروی هوایی هست چون ما اموزش ندیدیم همش بیگاری بود برید از کسی که جاهای دیگه خدمت کردن سوال کنید

سوار بر اتوبوس به تهران .پادگان چکش.رفتیم

یگان

اوه اوه فقط بحث مرحله بود ما هم که اشخور بودیم اوه اوه سرکار مرحلتو بگو بخندیم .سرکار اش خور پیش .دسشویی به چاه رسیده از این حرفها........

بع از چند روز اونجا بودن مارو به پادگان شهید شجایی فرستادن "چون ما مدرک خوبی نداشتیم دیپلم"بدترین جا افتادم پاسداری

پاسداری میدونی یعنی چه کم خوابی .تفنگ همیشه همراه.مخصی کم.

ارشداشو که دیدم یعنی از سگ بدتر نامرد یکیشون مرحلشو به رخمون میکشید ومیگفت احترام بزارید

چه حال بد مرخصی دادا که رفتیم خانه بد دوستام همه تعجب کرده بودند چون حام بد بود همه تعجب کرده بودن

فرداش رفتم پادگان یگان خیلی بده فکرشو بکن سرباز همه جور هست سربازی که یک ماه بیشتر از تو خدمت کرده مسخرت میکنه

خوشبختانه من با ز شانس اردم واز رانندگی سر اوردم

بد نبود مرخصی خوب داشت ساعت 2 میرفتم خونه

اذیت نداشت

تو یگان وضعیت بد نبود بیداری نداشت.اذیت نداشت. کم خوابی نداشت تازه 2 هم میرفتیم خونه

گذشت ..................

این خلاصه ای از خاطرات خدمت من بود نگید بقیه اش کو چون من 5 ماه بیشتر خدمت نکردم

 

 




[ دوشنبه 16 اسفند 1389 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ مهدی فتحی ]

درباره وبلاگ

برترین وب سایت در زمینه نمونه سوالات نظری.دانشگاهی.کاردانی.کارشناسی.کارشناسی ارشد
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
موضوعات
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
این صفحه را به اشتراک بگذارید





Powered by WebGozar